تبليغاتX
♫•.من و خواهرجون.•♫

♫•.من و خواهرجون.•♫

√ تقدیم به بهترین خواهرجون دنیا √

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سَــــــــــلام بـه همگی!!

حالِتــــــــون خوبـــــــه؟! دلــــم واسه همه تون تنگــــــــولیده!!

حیــــــــف که وقت نمیکنم زیــــاد بیــــام نت!!اگه هم بیام همش کــارای تحقیقاتیه و وقت نمیشـــه آپ کنم ولی خب میام آپاتونو میخونم!!

خیلی اتفاقا میوفته که دوس دارم واستون تعریف کنم ولی کو وقت!!؟؟

تو مدرسه اینقده شاگرد زرنگ شدم که نگو ...

شاگرد تنبل کلاسو سپردن به من که مثلا یه کاری کنم که درسش خوب شه!!چند کیلو لاغر شدم!!بازم میگه من دوس ندارم درس بخونم و هر روزم کلی منو دق میده!!ولی خب من آخرش اینو درست میکنم!!حالا داشته باشین تا آخر سال!!ولی خدا کنه سال دیگه کنکورشو بتونه درست و حسابی بده!!

خب بگذریم!!راستی من جریان مشهد رفتنمو نگفتم!!

26 مهر ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادیم وسطای راه خیلیا بهم زنگیدن گفتن دعامون کن میری مشهد منم گفتم چشم!!اگه قابل بودم دعا میکنم!!ساعت 8:40 شب رسیدیم تهران!!ساعت 9شب بلیط قطار داشتیم!!منم با یه دختری دوس شدم اسمش لیلی بود!!متولد 67 بود!!تو ولوو همش با هم بودیم ولی تو قطار از هم جدامون کردن!!منم چون تنها رفته بودم کسی رو نمیشناختم!!بعد منو فرستادن تو یه کوپه که 3 تا دختر بودن بی نهایت شیطون و شوخ!!من اول غریبگی کردم ولی بعدش دیگه منم دس دادم به دستشونو ...!!

کاری نمیکردیم فقط میگفتیم و میخندیدیم!!خیلی شیطنت ها کردیم!!3 تاشونم از لالجین بودن و سوم انسانی!!بخاطر اول شدن تو سرود اومده بودن!!اسماشون زیبا و پگاه و الهام بود!!زیبا رو بیشتر از همه شون دوست دارم!!نیدونم چرا ولی خیلی دختر خوبیه!!

ساعت 9 صبح رسیدیم مشهد و رفتیم چمدونامونو گذاشتیم تو لابی هتل و بردنمون توس!!رفتیم تو آرامگاه فردوسی و یه آقایی واسمون 7 خوان رستم رو توضیح داد!!بعد رفتیم سر قبر مهدی اخوان ثالث و منم همش یاد دوستم زهرا بودم!!دیگه اینکه اومدیم و رفتیم تو هتل ناهار خوردیم بعد اتاقامون مشخص شد و رفتیم تو اتاقامون!!توی یه اتاق 6 نفری 7 نفر ساکن شدیم!!چون من اضافی بودم و بچه ها به زور منو آوردن پیش خودشون!!هه!!جالبه!!نه؟؟

2 تا اتاق بود که هر اتاقش 3 تخته بود!!یکمی خوابیدیمو وقتی که خستگیمون در رفت پاشدیم رفتیم حرم!!خیلی خوب بود!!خیلی از امام رضا تشکر کردم که توی این یکسال 2 بار منو طلبید برم پابوسش!!

دیگه نرم تو جزییات!!خلاصه رفتم دستم رسید به ضریح یه چیزی هم از امام رضا خواستم که همون لحظه وعده شو بهم داد!!از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم!!باور کنین حالا هم تو کفـِــشم!!ولی نمیدونم چرا هی اینجوری میشه!!!تحمل ندارم خو...هی خودمو کنترل میکنم چیزی نگم ولی نمیذاره که!!!دیگه منم فعلا بیخیال شدم و سپردم دست امام رضا...اون بهتر میدونه مشکلمو حل کنه!!

روز دوم بود که با الهام و پگاه تنهایی رفتیم زیست خاور!!ساعت 4 عصر بود که رفتیم!!بعد از زیست خاور رفتیم پروما!!داشتم از پله های پاساژ میومدم پایین که یدفه سُر خوردم و ...!!خدا رو شکر چیزیم نشد!!فقط الهام و پگاه بهم میخندیدن!!منم آرنجم خیلی درد میکرد و به دردش میخندیدم!!خلاصه اینکه فردا صبش باز رفتیم حرم!!کلی دعا کردیم!!

روز آخر شد و گفتن باید ساعت 1 ظهر اتاقاتونو خالی کنین!!ما هم صبش باز رفتیم حرم بعد رفتیم موزه ی حرمو دیدیم و بعدش رفتیم بازار رضا که دیگه آخرین خریدامونو بکنیم!!

دیگه اینکه ساعت 6 عصر بلیط قطار داشتیم واسه تهران!!تو این فاصله رفتیم کوه سنگی و کلی عکس گرفتیم!!بعد ساعت 6 سوار قطار شدیم و بازم من پیش الهام و پگاه و زیبا بودم!!خیلی زود گذشت!!دلمون واسه امام رضا تنگ شد!!لحظه ی دلگیری بود ولی خب هر اومدنی یه رفتنی داره دیگه!!شب چون خیلی خسته بودیم ساعت 11 خوابیدیم!!منم خالم ساعت 12 بهم زنگ زد!!تو خوابو بیداری بودم هی قطش میکردم!!صبح بهش زنگ زدم عذر خواهی کردم!!کلی خندید!!بعد دیگه صبح بیدار شدیم و قطار واسه نماز وایساد و رفتیم نماز خوندیم و اومدیم!!ساعت 6صبح رسیدیم تهران و همون موقع سوار ولوو شدیم و راه افتادیم سمت وطن، همدان!!بعدش دیگه تو ولوو کلی اتفاق افتاد و کلی خندیدیم!!ساعت 1ظهر رسیدیم همدان!!بابام اومد دنبالم و اومدیم خونه!!خواهرجون ساعت 4 از سر کارش برگشت و منم کلی دلم براش تنگ شده بود!!دیگه تا آخر شب از کنار همدیگه تکون نمیخوردیم!!شنبه هم که رفتم مدرسه دیدم همه ی بچه ها چقد دلشون واسم تنگ شده و هی میگفتن جات خالی بود سر کلاس!!چون معمولا من سر کلاس نباشم جواب تمرینارو بدم، کسی به خودش زحمت نمیده تمرین حل کنه!!

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ فعلا همینا رو داشته باشین تا بعدا اگه بازم وقت شد بیام بنویسم!!

+این روزا پیش خواهرجونم...این آهنگ وبلاگمونو هر روز میذاریم با هم گوشش میدیم

هیشکیو مثل تو نمیخوام...هرجایی بری منم میام...تموم دنیا یه طرف و... تو یه طرف من تو رو میخوام...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netخیلی دوستت دارم خواهرجونمتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت توسط فاطمه |


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

خفقـــان

زمانِ کنـــــد

دلمشغولــــــی ها

عقربه ها تنبل تــــــرین

همــــه چیز کـــاملا بر عکس

دلم چیزی میخواهد که کنارم نیست

دلم خواســـــتار چیزهای اطرافم نمیباشد

خواســـتن _ توانســتم _ نمیتــــوانم

_ غیـر ممکــــن _ رهایـی افکار

دنیــــــــــا وارونه ی ٍ وارونه

مــــــرگ آرزوهـــــایـــم

تنها و تنها یک آرزو

دلـــــــــتنگی 

سر درد 

بغض

.

.

خط خطی های بی هدفانه ی مداد مشکی روی صفحه ی بی خط دفترم

.

.

نقطه

.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط فاطمه |


سلام

امروز، برخلاف اینکه نباید خوشحال باشم از اتفاقات روزمره...خوشحالم

نمیدونم چرا اما بی خبرم نیستم از احوالات خویش 

ولادت امام رضا (ع) بر همه تون مبارک

۸/۸/۱۳۸۸ ساعت ۸ و ۸ دقیقه و ۸ ثانیه ی صبح

دوس دارم اون لحظه زیر بارون باشم

روز جمعه ست و روز ولادت امام رضا...دوستان صلوات یادتون نره!

لحظه لحظه هاتون پر از خوبی و شادی

دوستتون دارم...بای

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت توسط فاطمه |


سلام

اومدم یه چیزی بگم زود برم

اومدم از همه عذر خواهی کنم...

از مادر و پدر و خواهر و برادر گرفته تا دوستای مدرسه و دوستای نت و ...

من نمیدونم چم شده...دیگه هیچ احساسی به هیچ چیز روی این کره ی خاکی ندارم...

نه که بگید از زندگی سیر شدما...اصلا...به قول ۶۱ انگار مدار احساساتم سوخته!

شاید واسه یه مدت اینجوری باشم...تقریبا یک ماهه...که دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست...فقط درس که دیگه اونم از روی اجباره و فراگیریه علم و دانش...

خلاصه اومدم بیشتر از خواهرجون معذرت خواهی کنم...واسه اخلاق بدم توی این مدت که دیگه درسش تموم شده و اومده خونه...

از این به بعدم دیگه کمتر میام نت...واسه نظراتم تائیدیه میذارم ...

دیگه اینکه واسم دعا کنین یکمی از این بی حوصلگی در بیام ...

به یاد همه هستم...

فرتا و معصومه و حانیه و نرگس ها و ...

پس دوستان اگه دیر به دیر اومدم زیاد ناراحت نشین...

۴ آبان نوشت::

امروز بارونی بود...دل منم بارونی بود...گریه کردم...ولی بازم آروم نشدم...به خاطر هیچکس و هیچ چیزی نبود...بخاطر خودم بود...بخاطر حالم...نمیدونم چیکار کنم که از این بی حوصلگی در بیام...دعام کنین تو رو خدا...

فعلا بای...

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط فاطمه |


سلام...

امروز ساعت ۵ عصر خواهر گرامی  میرسه همدان...

پایان نامه شو عالی داده و فک کنم بیست بگیره...

منم الان کلاس دارم باید برم ...

دیگه همین...

وقتی که حرفی نیست برای گفتن...باید سکوت کرد و آرام بود...

آرام و آرام ... عین دریا ... عین شب ... عین بارونای نم نم...

خب دیگه بحثو احساساتی نکنیم دیگه

اصلا وقت نمیکنم برای کسی کامنت بذارم ... تلفن خونه فعلا قطه ...

خب دیگه

فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت توسط فاطمه |


 

 

آتی همه چی تموم شد...

 

همه میگفتن نگرانیم بی فایده ست...

همینطورم شد. عالی بود استاد ترابیان خیلی ازکارام خوشش اومد.

امیدوارم تو  هم یه روزمثل من بعد ازدفاع پایان نامه ت بیای اینجا و برای من خبر خوشحال کننده بذاری.

خیلی خوشحالم.

هنوزیک ساعت نیست که اززمین گذاشتن این باربزرگ میگذره...باریکه سه ساله داره روی دوشم سنگینی میکنه...وای...

باید برم . افروزمنتظرمه.

فردا میام همدان پیشت عزیزم.

خداحافظ.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت توسط خواهرجون |