

سَــــــــــلام بـه همگی!!
حالِتــــــــون خوبـــــــه؟! دلــــم واسه همه تون تنگــــــــولیده!!
حیــــــــف که وقت نمیکنم زیــــاد بیــــام نت!!اگه هم بیام همش کــارای تحقیقاتیه و وقت نمیشـــه آپ کنم ولی خب میام آپاتونو میخونم!!
خیلی اتفاقا میوفته که دوس دارم واستون تعریف کنم ولی کو وقت!!؟؟
تو مدرسه اینقده شاگرد زرنگ شدم که نگو ...
شاگرد تنبل کلاسو سپردن به من که مثلا یه کاری کنم که درسش خوب شه!!
چند کیلو لاغر شدم!!
بازم میگه من دوس ندارم درس بخونم و هر روزم کلی منو دق میده!!
ولی خب من آخرش اینو درست میکنم!!
حالا داشته باشین تا آخر سال!!ولی خدا کنه سال دیگه کنکورشو بتونه درست و حسابی بده!!
خب بگذریم!!راستی من جریان مشهد رفتنمو نگفتم!!
26 مهر ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادیم وسطای راه خیلیا بهم زنگیدن گفتن دعامون کن میری مشهد منم گفتم چشم!!اگه قابل بودم دعا میکنم!!ساعت 8:40 شب رسیدیم تهران!!ساعت 9شب بلیط قطار داشتیم!!منم با یه دختری دوس شدم اسمش لیلی بود!!متولد 67 بود!!تو ولوو همش با هم بودیم ولی تو قطار از هم جدامون کردن!!منم چون تنها رفته بودم کسی رو نمیشناختم!!بعد منو فرستادن تو یه کوپه که 3 تا دختر بودن بی نهایت شیطون و شوخ!!من اول غریبگی کردم ولی بعدش دیگه منم دس دادم به دستشونو ...!!
کاری نمیکردیم فقط میگفتیم و میخندیدیم!!
خیلی شیطنت ها کردیم!!3 تاشونم از لالجین بودن و سوم انسانی!!بخاطر اول شدن تو سرود اومده بودن!!اسماشون زیبا و پگاه و الهام بود!!زیبا رو بیشتر از همه شون دوست دارم!!نیدونم چرا ولی خیلی دختر خوبیه!!
ساعت 9 صبح رسیدیم مشهد و رفتیم چمدونامونو گذاشتیم تو لابی هتل و بردنمون توس!!رفتیم تو آرامگاه فردوسی و یه آقایی واسمون 7 خوان رستم رو توضیح داد!!بعد رفتیم سر قبر مهدی اخوان ثالث و منم همش یاد دوستم زهرا بودم!!
دیگه اینکه اومدیم و رفتیم تو هتل ناهار خوردیم بعد اتاقامون مشخص شد و رفتیم تو اتاقامون!!توی یه اتاق 6 نفری 7 نفر ساکن شدیم!!
چون من اضافی بودم و بچه ها به زور منو آوردن پیش خودشون!!هه!!جالبه!!نه؟؟
2 تا اتاق بود که هر اتاقش 3 تخته بود!!یکمی خوابیدیمو وقتی که خستگیمون در رفت پاشدیم رفتیم حرم!!خیلی خوب بود!!خیلی از امام رضا تشکر کردم که توی این یکسال 2 بار منو طلبید برم پابوسش!!
دیگه نرم تو جزییات!!خلاصه رفتم دستم رسید به ضریح یه چیزی هم از امام رضا خواستم که همون لحظه وعده شو بهم داد!!از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم!!باور کنین حالا هم تو کفـِــشم!!ولی نمیدونم چرا هی اینجوری میشه!!!
تحمل ندارم خو...هی خودمو کنترل میکنم چیزی نگم ولی نمیذاره که!!!
دیگه منم فعلا بیخیال شدم و سپردم دست امام رضا...اون بهتر میدونه مشکلمو حل کنه!!
روز دوم بود که با الهام و پگاه تنهایی رفتیم زیست خاور!!
ساعت 4 عصر بود که رفتیم!!بعد از زیست خاور رفتیم پروما!!
داشتم از پله های پاساژ میومدم پایین که یدفه سُر خوردم و ...!!
خدا رو شکر چیزیم نشد!!
فقط الهام و پگاه بهم میخندیدن!!
منم آرنجم خیلی درد میکرد و به دردش میخندیدم!!
خلاصه اینکه فردا صبش باز رفتیم حرم!!کلی دعا کردیم!!
روز آخر شد و گفتن باید ساعت 1 ظهر اتاقاتونو خالی کنین!!ما هم صبش باز رفتیم حرم بعد رفتیم موزه ی حرمو دیدیم و بعدش رفتیم بازار رضا که دیگه آخرین خریدامونو بکنیم!!
دیگه اینکه ساعت 6 عصر بلیط قطار داشتیم واسه تهران!!تو این فاصله رفتیم کوه سنگی و کلی عکس گرفتیم!!بعد ساعت 6 سوار قطار شدیم و بازم من پیش الهام و پگاه و زیبا بودم!!خیلی زود گذشت!!
دلمون واسه امام رضا تنگ شد!!
لحظه ی دلگیری بود ولی خب هر اومدنی یه رفتنی داره دیگه!!شب چون خیلی خسته بودیم ساعت 11 خوابیدیم!!منم خالم ساعت 12 بهم زنگ زد!!تو خوابو بیداری بودم هی قطش میکردم!!
صبح بهش زنگ زدم عذر خواهی کردم!!کلی خندید!!
بعد دیگه صبح بیدار شدیم و قطار واسه نماز وایساد و رفتیم نماز خوندیم و اومدیم!!
ساعت 6صبح رسیدیم تهران و همون موقع سوار ولوو شدیم و راه افتادیم سمت وطن، همدان!!بعدش دیگه تو ولوو کلی اتفاق افتاد و کلی خندیدیم!!ساعت 1ظهر رسیدیم همدان!!بابام اومد دنبالم و اومدیم خونه!!
خواهرجون ساعت 4 از سر کارش برگشت و منم کلی دلم براش تنگ شده بود!!
دیگه تا آخر شب از کنار همدیگه تکون نمیخوردیم!!
شنبه هم که رفتم مدرسه دیدم همه ی بچه ها چقد دلشون واسم تنگ شده و هی میگفتن جات خالی بود سر کلاس!!چون معمولا من سر کلاس نباشم جواب تمرینارو بدم، کسی به خودش زحمت نمیده تمرین حل کنه!!





+ فعلا همینا رو داشته باشین تا بعدا اگه بازم وقت شد بیام بنویسم!!
+این روزا پیش خواهرجونم...این آهنگ وبلاگمونو هر روز میذاریم با هم گوشش میدیم
هیشکیو مثل تو نمیخوام...هرجایی بری منم میام...تموم دنیا یه طرف و... تو یه طرف من تو رو میخوام...
خیلی دوستت دارم خواهرجونم
